جهان سوم

از قول دكتر حسابي نقل شده است : روزی در آخر ساعت درس، یکی از دانشجویانم که دانشجوی دوره دکترا و اهل نروژ بود از من پرسید : استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟

فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود و من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم.

به آن دانشجو گفتم : جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد.

" والا صحت ذكر مطلب رو نمي دونم ولي هم يه جوري درسته هم قبولش كمي مشكله، كشورهاي جهان سومي هم هستن كه به سمت يك كشور توسعه يافته پيش ميرن فقط فرقشون با ما(ايران) اين هستش كه ما شاخ گرفتيم ، اينا دارن گاو رو مي دوشن".

وجود خدا

وجود خدا


مردي به سلماني رفت تا صورت و موهايش را اصلاح كند، همين كه مرد آرايشگر شروع به كار كرد آن ها شروع به صحبت كردند.

آرايشگر گفت:‌من فكر مي كنم كه خدا وجود ندارد.

مشتري تعجب كرد و پرسيد: چرا چنين چيزي مي گويي؟

مرد آرايشگرجواب داد: خوب اگر به خيابان بروي متوجه مي شوي كه چرا خدا وجود ندارد به من بگو اگر خدا وجود دارد چرا اين همه درد و رنج در اطراف ماست. من نمي توانم خدايي را دوست داشته باشم كه اين همه بلا و مصيبت را مي بيند.

مرد مشتري لحظه اي فكر كرد اما چون نمي خواست با آرايشگر صحبت كند سكوت كرد. وقتي كار مشتري تمام شد آرايشگاه را ترك كرد و به خيابان رفت در  آنجا با مردي مواجه شد با صورتي كثيف، موها و ريش هاي بلند و نامرتب.مرد فورا به آرايشگاه برگشت وگفت: من فكر مي كنم اين حوالي آرايشگري وجود ندارد!

مرد آرايشگر با تعجب گفت: چرا چنين حرفي مي زنيمن اينجا هستم تا چند دقيقه پيش داشتم موهاي تو را اصلاح مي كردم!!

مرد مشتري گفت: همين كه گفتم آرايشگري وجود ندارد. اگر اين طور نيست چرا مردم كثيف با موها و ريش نامرتب در خيابان در آمد و شد هستند؟

آرايشگر گفت: اما آرايشگر وجود دارد، مردم خودشان پيش من نمي آيند.

مرد جواب داد: دقيقا مسئله همين است خدا مطمئنا وجود دارد اما اين مردم هستند كه به سويش نمي روند و جست و جويش نمي كنند

درويش و ملا

درويش و ملا

یک ملا و یک درويش كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.. وقتي آن دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. درويش بلا درنگ دخترك رابرداشت و از رودخانه گذراند.

دخترك رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام ملا   كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزيز! ما  نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف برخلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.»

درويش با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد: « من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.»