اين داستان شخصي هستش كه

همه آرزوهايش را بدست آورد، ولي...

مي گن:
این شعر در حوزه ادبیات کودک هست، اما بخاطر ترجمه نامناسب، لحنش به خوبي انتقال پیدا نکرده.
با این حال از ناب بودن شعر چیزی کم نشده


جادوگری كه روی درخت انجیري زندگی می کرد

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش با سه آرزوي قبلي نه تا شد

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش به ۴۶ یا ۵۲ یا...
رسید

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند

عشق می ورزیدند و محبت می کردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا مثل یک تپه طلا
شد

و نشست به شمردن همه آن ها،  تا ......

پیر شد

و يك شب او را مرده يافتند

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بود

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همه شان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد
فرستنده: م . ر